Dard(:
من فکر نکنم حالم خوب باشه ،احساساتم خیلی بهم ریخته تر از قبلهیه لحظه حالم خوبه ، لحظه بعد حالم گرفتس...
گاهی اوقات احساس پوچی میکنم و انگار یک حفره بی انتها توی قلبمهیه وقتایی همه چیز گیجم میکنه،روزها گم میشن و با همدیگه فرقی ندارنشبها با خودم تنهام و توی افکار بی انتها غرق میشم. هرشب برای خوابیدن تلاش میکنم و درگیرم ،تمام اتفاقات و پشیمونی هام رو مرور میکنمولی الان انگار درون یک مه غلیظ گم شدم و دنبال امید میگردم اما پیدا نمیکنمامیدی که منو به این زندگی وصل کنه...یه معجزه ی لحظه آخ
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
ღ♥ღخــطـ خــطـی هـــای عـاشقانـه مـن ღ♥ღ
!جهان را بر ما سخت کردی،بعید است خدای ما بر تو آسان بگیرد
BedrooD
خیلی منتظر موندم دردی که توی وجودمه بگذره!سعی کردم فراموش کنم،نادیده بگیرم...هرچقدر سعی کردم پنهون نگهش دارم متوجه نشدم از همه جا میزنه بیرونبعدش به خودم گفتم:این درد نمیگذره دخترمجبوری یاد بگیری با این درد زندگی کنی (:.از تمام این جهان سیاه و سفید برای همیشه خسته ام،این جهان که نشد ، قرار ما جهان بعدی پای درخت بِه . . .حکم دل بود؛ تکشم دست من بود ولی یارم،یار نبود!قب
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
Nowruz(:
من اون شهر دورم پر از جای خالیپر از آرزوی یه جشن خیالیچه قدر فکر کردم به دلبستگی هامبه یه خواب راحت واسه خستگی هامبا یه بالشِ پَر ، پُر از آرزوهاچقدر فکر کردم به پرواز قوهاخدا رو چه دیدی، شاید پر گرفتیمشاید خنده هامونو از سر گرفتیمنگو چی گذشت و نگو چی کشیدیمشاید شب تموم شد، خدارو چه دیدی.همه دارن از دستاورداشون توی سالی که گذشت میگن ولی برای من ،بزرگترینشون دوام آوردن بود...امسال اولین سالیه که نوروز رو جایی به غیر از ایران هستم و دور از همه ی ادمهایی که دوستشون دارم باید بگم در
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
ForcE
رفته... هنوز هم نفسم جا نیامدهستعشق کنار وصل به ماها نیامدهستمعشوق آنچنان که تویی دیده روزگارعاشق چو من هنوز به دنیا نیامدهستصدبار وعده کرد که روز آینده ببینمشصد سال پیر گشتم و روز بعد نیامدهستیک عمر زخم بر جگرم بود و سوختمیک بار هم برای تماشا نیامدهستای مرگ! جام زهر بیاور که خسته ایمامشب طبیب ما به مداوا نیامدهستدل خوش به آنم از سر خاکم گذر کنندگیرم برای فاتحهی ما نیامده ست..
پ.ن: دنبال من که نه ، ولی دنبال جایگاهی که پیش من داشتی خیلی باید بگردی(:
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
nOw
اکنون بنظر میرسد صبورتر شده ام اما چراغی در وجودم خاموش شده است که دوست داشتم تا ابد روشن بماند . . . 6اردیبهشت 1404.پ.ن: من را چیزی نجات نداد، من لاشه ی روحم را روی شانه ی خودم انداختم و دوام آوردم.تصمیم گرفته ام ادامه بدهم و این بزرگترین قدمی ست که میتوانستم بردارم.چه خوشی عشق چه مستی چو قدح بر کف دستی!خنک آنجا که نشستی خنک آن دیده ی جان را
ز تو هر ذره جهانی ز تو هر قطره چو جامیچو ز تو یافت نشانی چه کنم نام و نشان را
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
Pichidegi
بیا آرزو کنیم حال همه خوب باشد. خیابانها پُر باشد از عابران سرخوشی که نه غصهای برای خوردن دارند، نه دلیلی برای تنها بودن. انسانهایی که سرخوش و آسوده
از کنار هم عبور میکنند، و از ته دل میخندند.بیا با هم آرزو کنیم حال همه خوب باشد، به خوبی عطر یاس کوچهباغهای قدیمی،به خوبی شوق دو روز مانده به عید زمان کودکی،به خوبی همان روزی که آرامش و عشق و آفتاب، به خیابانهای این شهر برگردد …....جونم غمگینه تا حالا جونتون غمگین بوده؟
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی

"محبت درست نه به دنبال "نفع" است و نه "منع" خرابش میکند." دوستِ من! بعضیها را هرگز دوست نخواهی داشت حتی اگر تمام دنیا را به تو عطا کنند،
. .
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
در کتاب روضة العقلاء ابن حِبّان آمده است:
ღ♥ღخــطـ خــطـی هـــای عـاشقانـه مـن ღ♥ღ
!جهان را بر ما سخت کردی،بعید است خدای ما بر تو آسان بگیرد
lOsT
زمانی از دست دادن برای من فاجعه بود!بعدها،آنقدر از دست داده بودم که به مرور یاد گرفتم دیگر چیزی برای از دست دادن ، ندارم . .پ.ن:اگه از من بپرسی، می گم تموم پختگی ها و بالغ شدنا از یک جدایی ابتدا می شه؛ جدا شدن از یک عشق، جدا شدن از یک امنیت، جدا شدن از یک قدرت، جدا شدن از یک وابستگی، جدا شدن از هرچیزی که فکر می کنی بدون اون پوچ می شی. جدایی ها اتفاق می افتن تا بهت یاد بد
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی
ღ♥ღخــطـ خــطـی هـــای عـاشقانـه مـن ღ♥ღ
!جهان را بر ما سخت کردی،بعید است خدای ما بر تو آسان بگیرد
In The past
به گذشته نگاه میکنی، گاهی پر میشی از حسرت اون چیزایی که میخواست بشه ولی نشد. خیلی وقتا یادمون میره که ما فقط یه فرد تنها نبودیم که انتخاب میکرد، ما تو دل یه جامعه بودیم با کلی فشار، توقع، ترس، و مسیر از پیش ساخته. خیلی از «نشدن» ها فقط انتخاب شخصی نبود، یه جور واکنش به دنیایی بود که دورمون ساختن. بخشیدن خودمون، یعنی قبول کنیم که همیشه همه چیز دست ما نبود، و اگه
برچسب:
نویسنده: هستی اسماعیلی